امروز با دوست دختر قدیمیم که حالا ازدواج کرده حرف زدم
کلی از اینکه خوشبخت و سرحاله خوشحال شدم
یه روزی به خاطر نداشتن شرایط مالی که هم سطح اون و خونوادش باشه ترکش کردم. اون موقع خیلی از من دلگیر شد ولی امروز با گذشت 4 سال از اون زمان تازه میفهمه چه کار مهم و سختی رو برا خوشبختیش انجام دادم.
اون ازدواج کرد با یه نفر هم قد و قواره خودش و خونوادش الان راضی از زندگیش منم به خوشی اون خوشم.راستش دیگه الان باید اعتراف کنم که چقدر دوستش داشتم و تنها فرشته زندگیم و تنها عشق تمام رویاهام بود، ولی زندگی و روزگار نمیخواست کنارم باشه. منم خودخواهی نکردم تا بدبختش نکنم الانم بعد اینهمه وقت با یاد و خازره هاش زندگیمو میگذرونم،هعی...... چه رسم غریبیست زندگی.و چقدر غیر قابل پیشبینی.
من هنوزم عطر "استیل جنیفر" رو دوست دارم و هر سال برا.مامانم کادو میخرمش تا بوی اون رو برام تداعی کنه
۱۳۹۲ خرداد ۲۴, جمعه
یاد گذشته
چه خبر
بیتومن من چه بی پناهم
با تو من چه بی نیازم
میگف تا آخر عمرم بعد از بابام.تنها مرد توی زندگیم تویی حتی اگه با همدیگه نباشیم
حالا توی اولی روز جداییمون حتی یه اس ام اس هم نزده بهم که حالا بعد اونهمه دوروغ و فلان بهمان اصلا چه خبر؟
۱۳۹۲ خرداد ۲۱, سهشنبه
نمیدونست میدونم
از اولاولشم با نادونی شروع شد،نمیدونستم محبتی در کار نیست و نمیدونست دیوونه اش شدم،ادامه دادیممممممممم نا وقتی که فهمید دیوونه اش بودم ولی نفهمید چه قدر له شدم وقتی فهمیدم اینهمه علاقه رو به نیم ساعت رختخواب یکی دیگه فروخته.
نمیدونم تین چه تفکریه که باعث میشه : تو با کسی که دوسِت داره ،اونقدر که حاضره باهات ازدواج کنه. با سردی برخورد میکنی!چرا چون میخوای نشون بدی پاک و منزهی،اونوقت با کسایی که فقط میخوان امتحانت کنن و برن از همه وجودت مایه میذاری؟
من که نمیتونم منطقشو بفهمم.
خلاصه همینجوری نادونی کردم و کرد تا آخرش جفتمون و رابطه مون کرده شدیم.
الانم اونی که تمهاس و زخمی منم با همه نادونیامو امیدام اونم احیاناً تو کار یه کیسِ تازه اس
وسط برکه چارراه تو نخِ یه صید تازه
واسه بار سوم امروز یارو میخواد دل ببازه
عاشقانه های طعمِ "گا"
عاشقانه های ما که صادقانه میرود به گا
میشود یه بغض کهنه تو گلوی ذهن ما
اینک این منم کسی که زنده مانده است
در میان خاطرات خوب و لحظه های گا
1392تهران
خاطرخواتیم
نالوطی هیچ میدونی یه عمره که هواخواتیم؟
ما لاتیم بی سَواتیم اما تا "شارگ " بالاتیم
رو چشام پا میزاری رد میشی هیچی نمیگی
نکنه فهمیدی که عاشق قد و بالاتیم
تو محل هیشکی بهت چپ نتونِس نگا کنه
اخه همٌه میدونن که تا ابد ما باهاتیم
1380 تهران
۱۳۹۲ فروردین ۲۵, یکشنبه
چیز خوب برا بچه ات توی این روزا........
یادش میده - که چیزای دوست داشتنی میتونن توی یه لحظه [ حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری]
۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سهشنبه
حالا باس با اینهمه کر و کور چی کار کرد؟
توی روزگاری نه چندان دور، من و هم سن و سالای من،وختی سایه جنگ رو سرمملکتمون سنگینی می کرد به این دنیا اومدیم و با تموم آژیر خطر ا و بمبا وبدبختیاش و به لطف و صبوری پدرا و مادرامون بزرگ شدیم و با نون حلال سفره های ساده شون قد کشیدیم وبافکر و عمل صادقانه اونا صاحب نظر شدیم و قدم به قدم اززندگیشون عاشقی و اعتماد واز خودگذشتگی ویاد گرفتیم و شدیم اینی که الانه هستیم.
و الانه باز بوی جنگ میآد. نه بین ما و کشورهایی دیگ
تاحالا فک کردین بچه های ما توی این دوران چیزی تخمی تر و کشنده تر از زمان ما تجربه میکنن؟. اونا به دنیایی میان که کمک کردن شده یه معامله و دزدی یه هنره. دنیایی که صدای عدالت گستری و انصاف دولتاش گوش فلک و پر کرده ولی زورگویی و حق کشی تو دل آدماش خونه کرده بچه های ما تو دنیایی اومدن که سیاهه از کثافت ولی ادعای سفیدی اش گوششون و کر میکنه و واقعیتای عینیش چشمشون و کور.......
.
۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه
بیوفا

۱۳۹۲ فروردین ۵, دوشنبه
(( جون دادم پاش و افتادم از چش برد و باخت چقدر باریکه مرزش))
92----
۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه
۱۳۹۱ اسفند ۱۱, جمعه

می خوام ببرمت جایی که ماجراست چند دور
بزنی ببینی چند چنده شهر
تو بعد بشی من یه نمه پرکنده تر
من، همون که خوش بود یه وقتی
سرحال و سنگ سفت بود می فهمی
همه چی پیچید رو همین حساب
روزاشم مثله همه حتی روز تحویل سال
همیشه متن ها بلند بوده مشتی
رفیق هر نوعش، با هر نوعی گشتیم
و دیدیم که تش با زخمی تنهاییم
ولی، خب خوش گذشت یه وقتایی
غصه که ماله قصه هاست
ما خوشیم همه جوره رو زمین با چشم باز
و همین دلیلی شد تیمار و بیدل
مثال ترش می شه یه گرگ بارون دیده
تمام طول روزتو میکنی تخمی سپری
فکر به چیزی که باختی ببری
اون مغزتو میگاد مثل سگ پشیمونی
تو گفته بودی که راه سختو میتونی
اما بعد دیدی تویی و کمی مایه تو جیب
به جایی نمیرسی با این قدمای کوچیک
این زندگی گفت دو چیزو یاد پس بگیر
امید بده به جاش بیلاخ پس بگیر
یاد میگیری که ناشتا نرینی
جاهایی میری که یه موقع آشنا نبینی
نه حسشو داری نه حال فک زدن
< br /> تو خودت پیج میشی دیگه آره مثلا
حرفات همیشه بوی غم میده
تو آینه هم تصویره دیگه گندیده
هنو بالا سرت گرماشو داری
راستی دل خوشیاشو سیری چند میده
گرگ باش ،
مثل من
مثل ببر
مثل جغد تو پرسههای شهر
مثل سنگ تو لحظههای سخت تو عرصه های تنگ
نعرتو بذار تو بارون و
بشکن رد شو حتی قانونو
دل نبند که تش تلخیه
میشی مثل من نفس تخلیه
با دستات ، همیشه خسته رو تنت
رو زخماتم نمک وابسته بودنه
ترجیح میدی جای اینکه نقشه بچینی
واسه بعد زندگیتو توی لحظه ببینی
میشه شب میشه روز میشه فردا
تو میخواستی نهرو کنی دریا
هه شدی شبیه مردمت
ببین تو رویا همیشه حقیقت گمه
۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه
۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه
مخاطب خاص من عامی
داستان مخاطب خاص ما اینطوریه که :2 سال پیش حدودا برای 3 سال بود که دوست بودیم یعنی یه جورایی زندگی میکردیم با هم زیر یه سقف زندگی میکردیمتا اینکه خواهر کوچیکه محترمه تصمیم به ازدواج گرفت و میخواست بکنه (ازدواج بکنه) که من ازش پرسیدم :مگه قانون خوانواده شما نبود که:«اول بزرگه بعد کوچیکا» ؟برگشت گفت: « تو که گفته بودی قصد ازدواج نداری»----- و همون شد که ما یعنی « بنده و مادرم » رفتیم خواستگاری البته این کار 3 شبانه روز طول کشید . چون منزل مخاطب مربوطه حدودا 1000 کیلومتر دورتر از شهر ما بود.خلاصه بعد از گرفتن بعله از پدر بزرگوارشون برگشتیم تهران----همه چیز آروم بود تا سر هماهنگی قرار بعله بورون و نامزدی بحثمون شد ( بعد از سه سال زندگی تحقیقاً مشترکمون در تهران) و ایشون قهر کرد ....و کلا همه برنامه ها و رشته ها فنا شد و پنبه رفت..... و این شد که ما تنها شدیم ایشون آخرین با ر فرمودند که باید راجع به شروع زندگی با بنده فکر کنن که اصلا میخوان بنده شوهرشون باشم یا نه!والبته تنهایی ما شروع و شد تا الان که حدود 2 سال به طول انجامیده!حالا برگشته این مخاطب خاص من! که واقعاَ خاصه!اومده تهران با 2 تا دانشجوی فوق هم خونه اجاره کرده! منم که از خدا خواسته! دوباره انگار که بهم تیتاب دادن خوشحال بودم وبدو بدو اثاث براش نهیه کردم! اتاقشو نقاشی کردم که دوستش داشته باشه!خلاصه کلی زندگیم معنی پیدا کرده بود تا دوباره سر مساذل بیخودی بحث کرد و دعوا راه انداخت و دوباره قهر و رفتن و تنهایی شبهای جمعه من و بیداری تا صبح و دود و سیگار و موزیک و دود و سیگاررررررررررررکه دیشب هم به همین شکل گدشت! ولی امروز چون خواهرش مزدوجشون با شوهرش اومدن تهران! و قرار بود امروز برن خونش ! اس ام اس زده بود تنهام نگذار جلو اینا!منم که اینقدر خرکیف بودم از خوندن اس ام اسش که امروز ظهر زده بود ! دوباره بدو بدو حاضر شدم و رفتم ورفتیم با هم بیرون تهران گردی تا الان! البته شوهرخواهرش خیلی ماهه! کلا یه پارچه آقاست! و لی الان کلی خستمه! از راه رفتن و رانندگی تو ترافیک و فکر به اتفاقای این چند روزه و.........................
دیشب تا صبح این شعر و گوش کردم (احسان خواجه امیری خونده)
![]() |
| مخاطب خاص |
این حقمممممممم نیست اینهمه تنهایی وقتی تو اینجاییوقتی میبینی بریدم....این حقم نیست حق من که یه عمر با تو بودم اما........... با تو یه روز خوش ندیدم.......
۱۳۹۱ اسفند ۳, پنجشنبه
دنیای بدون کابل ولی پر از ارتباط
شروع









