۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه
۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه
مخاطب خاص من عامی
داستان مخاطب خاص ما اینطوریه که :2 سال پیش حدودا برای 3 سال بود که دوست بودیم یعنی یه جورایی زندگی میکردیم با هم زیر یه سقف زندگی میکردیمتا اینکه خواهر کوچیکه محترمه تصمیم به ازدواج گرفت و میخواست بکنه (ازدواج بکنه) که من ازش پرسیدم :مگه قانون خوانواده شما نبود که:«اول بزرگه بعد کوچیکا» ؟برگشت گفت: « تو که گفته بودی قصد ازدواج نداری»----- و همون شد که ما یعنی « بنده و مادرم » رفتیم خواستگاری البته این کار 3 شبانه روز طول کشید . چون منزل مخاطب مربوطه حدودا 1000 کیلومتر دورتر از شهر ما بود.خلاصه بعد از گرفتن بعله از پدر بزرگوارشون برگشتیم تهران----همه چیز آروم بود تا سر هماهنگی قرار بعله بورون و نامزدی بحثمون شد ( بعد از سه سال زندگی تحقیقاً مشترکمون در تهران) و ایشون قهر کرد ....و کلا همه برنامه ها و رشته ها فنا شد و پنبه رفت..... و این شد که ما تنها شدیم ایشون آخرین با ر فرمودند که باید راجع به شروع زندگی با بنده فکر کنن که اصلا میخوان بنده شوهرشون باشم یا نه!والبته تنهایی ما شروع و شد تا الان که حدود 2 سال به طول انجامیده!حالا برگشته این مخاطب خاص من! که واقعاَ خاصه!اومده تهران با 2 تا دانشجوی فوق هم خونه اجاره کرده! منم که از خدا خواسته! دوباره انگار که بهم تیتاب دادن خوشحال بودم وبدو بدو اثاث براش نهیه کردم! اتاقشو نقاشی کردم که دوستش داشته باشه!خلاصه کلی زندگیم معنی پیدا کرده بود تا دوباره سر مساذل بیخودی بحث کرد و دعوا راه انداخت و دوباره قهر و رفتن و تنهایی شبهای جمعه من و بیداری تا صبح و دود و سیگار و موزیک و دود و سیگاررررررررررررکه دیشب هم به همین شکل گدشت! ولی امروز چون خواهرش مزدوجشون با شوهرش اومدن تهران! و قرار بود امروز برن خونش ! اس ام اس زده بود تنهام نگذار جلو اینا!منم که اینقدر خرکیف بودم از خوندن اس ام اسش که امروز ظهر زده بود ! دوباره بدو بدو حاضر شدم و رفتم ورفتیم با هم بیرون تهران گردی تا الان! البته شوهرخواهرش خیلی ماهه! کلا یه پارچه آقاست! و لی الان کلی خستمه! از راه رفتن و رانندگی تو ترافیک و فکر به اتفاقای این چند روزه و.........................
دیشب تا صبح این شعر و گوش کردم (احسان خواجه امیری خونده)
![]() |
| مخاطب خاص |
این حقمممممممم نیست اینهمه تنهایی وقتی تو اینجاییوقتی میبینی بریدم....این حقم نیست حق من که یه عمر با تو بودم اما........... با تو یه روز خوش ندیدم.......
۱۳۹۱ اسفند ۳, پنجشنبه
دنیای بدون کابل ولی پر از ارتباط
شروع

بعد از تقریبا(شاید هم تحقیقا) 15 سال
دوباره شروع کردم به نوشتن
مهم نیست که دیده بشه یا نادیده گرفته شه!
مهم الان برام اینه که نوشته شه جاری شه روی کیبورد روی زبونم و توی جونم@
شاید خالی شه از تهِ اعماق وجود بی جود ولی موجودم!
بماند..... "بِگذر از هر آنچه نمیگُذارد گُذشت کنی" این البته از جملات قصار حقیر بوده و تا قیام قیامت هم خواهد بود....
خلاصه از امروز میخوام فـــــــــــــس طلپ شم همینجا پا منقل بلاگر و هی بنویسم و بریزم وخالی کنم و هی.............
باشه اینم از عاقبت بچه خوب و مودب مامان...............که نه خوب موند و نه مودب!
اشتراک در:
پستها (Atom)



