۱۳۹۲ فروردین ۵, دوشنبه

بود و بودم و خوشی نشسته بود برم و...آخرش چی شد؟ رفت و رفت فرو به عمقم ونمونده از دلم بجز یه عقذه مو .... اون نشست و مانشسته رفته از خیالش و ما که خوابمون نبرد و اون ولو رو بالش و زندگی ما که تخم هیچ کسی نبود جز اون تازه فهمیدم که بودنش برای سرخوشی بود و جنون جون دادم پاش و افتادم از چش برد و باخت چقدر باریکه تهران -واقعی (( جون دادم پاش و افتادم از چش برد و باخت چقدر باریکه مرزش)) 92----

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر